تبليغاتX
نرم افزار باران























نرم افزار باران

ارائه جدید ترین نرم افزارها و نحوه کار با آنها

امشب تولد بهترین دوستمه.دوستی که از یه خواهر واسم عزیز تره.هر وقت دلم گرفته بود، دل تنگ بودمو ، توی دلم یه عالمه غصه بود همیشه واسم یه محرم راز بوده و هست.به قول خودش دخمل منه.

البته اینجا بگم یه مامان عسل و یه دخمل گلم دارم حدیثه جونمه

که همشونو یه اندازه دوست دارم

سودابه عزیزم تولد مبارک.ایشاا... تو این سال جدید زندگیت به همه آرزوهای خوبت برسی.به خصوص ....

اینم کیک تولدت عزیز دلم

نوشته شده در یکشنبه 1391/01/20ساعت 1:3 AM توسط ساجده|

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق ، آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود!

***

گفت یا رب!از چه خوارم کرده ای ؟
برصلیب عشق ، دارم کرده ای؟
خسته ام زین عشق، دلخونم نکن
من که مجنونم،تو مجنونم نکن
مردِ این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم!

***

گفت ای دیوانه،لیلایت منم
در رگت پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

***

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

***

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی

***

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته درراهت کنم

نوشته شده در دوشنبه 1391/01/14ساعت 8:56 PM توسط ساجده|

زندگی یعنی یاد گرفتن، زندگی یعنی شکست خوردن، زندگی یعنی به زمین افتادن، زندگی یعنی خودت ،زندگی یعنی ...

یاد گرفتم که عاشق نشم، کسی رو دوست نداشته باشم و کسی دوستم نداشته باشه.عاشق بودن خوبه و معشوق بودن بهتر، ولی کسی لیاقت دوست داشتن و مهر و محبت و نداره،کسی نیست که صاف و صادق باشه.همه دروغ میگن و خودشونو خیلی خوب می دونن.خودشون همیشه تو اومدن اول و تو رفتن بازم اول.

یاد گرفتم به کسی اعتماد نکنم،به نظر من هیچ کس امین رازهای انسان نیست جز خدای خودت هر چه دل تنگت می خواهد بگو.

همه مردم دنیا بی مهر و محبتن.همشون دلاشون سنگنه بی احساس و همه مردم شدن مثل یه ربات.

هرکی به فکر کار خودشه که زود انجام بشه.کسی به فکر دیگری نیست.

زندگی یه کتاب خاطره است واسه ما آدما که بتونیم از توی این خاطرات درس خوب موندن و خوب زندگی کردن و یاد بگیریم.

خدایا خسته شدم ، خسته شدم از این زندگی تکراری ، خسته شدم از این همه نامردی، خسته شدم از این که آدما فقط دنبال این هستن که طرف مقابل شونو از رده خارج کنن، خسته شدم از این همه درویی و نیرنگ

چرا ، چرا ، چرا...

خدایا یاد گرفتم دوست داشتن یعنی تو، فقط تو

 

*اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم*

*
چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم*

ساعت 12:58 شب سه شنبه 25/11/90

نوشته شده در شنبه 1390/12/20ساعت 11:59 PM توسط ساجده|

باز باران، با ترانه
میخورد بر بام خانه

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟
آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟
فصل خوب سادگی کو؟

* * *

یادت آید روز باران
گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟
خاطرات خوب و رنگین

در پس آن کوی بن بست
در دل تو٬ آرزو هست؟

* * *

کودک خوشحال دیروز
غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد
آرزوها رفته بر باد

* * *

باز باران٬ باز باران
میخورد بر بام خانه

بی ترانه٬ بی بهانه شایدم٬ گم کرده خانه


 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/19ساعت 7:51 PM توسط ساجده|

نمی بخشمت به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی ،

به خاطر تمام غم هایی که بر صورتم نشاندی ،

نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی ،

به خاطر احساسی که برایم پر پر کردی ،

نمی بخشمت به خاطر زخمی که با خیانت بر وجودم تا ابد نشاندی

نوشته شده در سه شنبه 1390/10/20ساعت 1:11 PM توسط ساجده|

تو را مي فهمم

من تو را مي خواهم

و همين ساده ترين قصه ي يک انسان است

تو مرا مي خواني

من تورا ناب ترين شعر زمان مي دانم

و تو هم مي داني

تا ابد در دل من مي ماني.

نوشته شده در دوشنبه 1390/10/19ساعت 0:1 AM توسط ساجده|

لحظه ای فرصت بده

به خودت،به من

بگذار این بار

حرفهایی را که در اعماق قلبمان به سکوت نشسته اند

بی محابا بر زبان جاری شوند

حرفهایی از جنس باران

شاید امروز که به پایان خود نزدیک می شود

دیگر فردایی نداشته باشد."

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/01ساعت 1:16 PM توسط ساجده|

باز باران با ترانه
با گوهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يك روز دیرین
خوب و شیرین
توي جنگل هاي گيلان
كودكي ده ساله بودم
شاد و خرم
نرمو نازك
چست و چابك
با دو پاي كودكانه
مي دويدم همچو آهو
مي پريدم ازلب جوي
دور ميگشتم ز خانه
مي شنيدم از پرنده
داستان هاي نهاني
از لب باد وزنده
رازهاي زندگاني
بس گوارا بود باران
وه چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني
بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا
زندگاني خواه تيره خواه روشن
هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا

نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/19ساعت 9:2 PM توسط ساجده|

سلامی زمستونی به همه دوستای خوبم ببخشید که مدتی نیومدم  آخه مشلغه کاری و درسیم خیلی سنگین شده.

نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/19ساعت 9:0 PM توسط ساجده

در میان برگ های زرد
تاب مي خورم
تاب مي خورم
مي روم به سوي مهر
مي روم به سوي ماه
در كجا به دست كيست
بند گاهواره ام ؟
برگهاي زرد
برگهاي زرد
روي راهي از ازل كشيده تا ابد
مثل چشم هاي منتظر نگاه ميكنند
در نگاهشان چگونه بنگرم
چگونه ننگرم ؟
از ميانشان چگونه بگذرم
چگونه نگذرم ؟
بسته راه چاره ام
از درون آينه
چهرهاي شكسته خسته
بانگ مي زند كه
وقت
رفتن است
چهره اي شكسته خسته
از برون جواب مي دهد
نوبت من است؟
من در انتظار يك شاياره ام
حرفهاي خويش را
از تمام مردم جهان نهفته ام
با درخت و چاه و چشمه هم نگفته ام
مثل قصه شنيده آه
نشنود كسي دوباره ام
اي كه بعد من درون گاهواره ات
سالهاي سال
مي روي به سوي مهر
مي روي به سوي ماه
يك درنگ
يك نگاه
روي راهي از ازل كشيده تا ابد
در ميان برگهاي زرد
مي تپد به ياد تو هنوز
قلب پاره پاره ام
نوشته شده در شنبه 1390/06/19ساعت 0:40 AM توسط ساجده|


آخرين مطالب
» سودابه جونم تولدت مبارک
» مجنون و خدا
» زندگی یعنی...
» ...
» نامهربانی
» قصه من و تو
» عشق در نهایت سکوت
» یاد دوران ابتدایی به خیر
» شرمندگی
» در میان برگ های زرد

Design By : Pichak